دلتنگی
وقتی شنیدم مریم صورتک را خدا طلبیده و می رود حج یک لحظه دلم هوای مکه کرد.کاش من هم می توانستم بروم. اما بعد به خودم گفتم که نه. هنوز خیلی زوده. ما با این خدا حالا حالاها کار داریم!امیدوارم مریم کتاب حج شریعتی رو خونده باشه. چیز زیادی نمی تونم در مورد حج شریعتی بگم. باید خودتون بخونید. می گن زمانی که علامه جعفری رو تخت بیمارستان بوده اون لحظات آخر دامادش میاد پیشش و می گه امسال می خوام برم حج. جعفری هم در پاسخش می گه: تا کتاب حج شریعتی رو نخوندی حج نرو.راستی رفتید مکه یه نگاه بندازید ببینید اون ساعت بزرگ seiko که بر فراز حریم کعبه نصب شده هنوز هستش یا نه؟ خلاصه مریم خانم. رفتید اونجا ما رو هم یاد کنید.
خیلی دلم می خواد یه زنگ بزنم به حسین ببینم حالش چطوره.. چیکارا می کنه..اما راستش دلم نمیاد. جز اینه که فقط یک اعصاب خرد کن متحرکم؟ فکر میکنم که چقدر این حسین را اذیت کردم. در این 20 شماره شرقیان اندازه 200 شماره دعوا کردم، اعتراض کردم، داد زدم، کنار رفتم، برگشتم. در عجبم که چطور حسین تا حالا تحملم کرده. عجبا از این سعه صدر. حاصل کار چه بوده؟ حداقلش فیلتر شدن شرقیان در دو سه ای.اس.پی! همه اش احساس عذاب وجدان و گناه... این چند روزه دائم به خودم فکر می کنم. چقدر مفید بودم؟اسم چهار کاغذ پاره و چند تا دستنوشته و چهار تا کتاب خوانده شده را میشود مفید بودن گذاشت؟ جنگ و جدل و اعصاب خرد کردن و ناراحت کردن دیگران و خود خوری مدام و بحث های طولانی و اذیت و آزار دوستان با حرف هایی که از آن قلب لعنتی بلند میشود کلافه ام کرده. دائم میترسم حرفی بزنم یا چیزی بگویم که دوستی یا رفیقی را برنجانم. استاد تاریخ اسلاممان میگفت تو 20 سال دیر به دنیا آمدی. البته شاید رویش نشد که بگوید 20 سال از دنیا عقب هستی! چکار کنم؟ من آرمان میخواهم. ایدئولوژی میخواهم. دموکراسی متعهد میخواهم. تاریخ اسلام میخواهم. مذهب بیواسطه میخواهم. یقین و ایمان پس از شک میخواهم. مذهب بیعوام میخواهم. نگاهم از ماه پایینتر نمیآید. اسلام ابوذری میخواهم. چکار کنم؟ دوست ندارم کسی را از خودم ناراحت کنم . مخصوصا اگر آن "کس" از بهترین " کسانم" باشد.
خیلی دلم می خواد یه زنگ بزنم به حسین ببینم حالش چطوره.. چیکارا می کنه..اما راستش دلم نمیاد. جز اینه که فقط یک اعصاب خرد کن متحرکم؟ فکر میکنم که چقدر این حسین را اذیت کردم. در این 20 شماره شرقیان اندازه 200 شماره دعوا کردم، اعتراض کردم، داد زدم، کنار رفتم، برگشتم. در عجبم که چطور حسین تا حالا تحملم کرده. عجبا از این سعه صدر. حاصل کار چه بوده؟ حداقلش فیلتر شدن شرقیان در دو سه ای.اس.پی! همه اش احساس عذاب وجدان و گناه... این چند روزه دائم به خودم فکر می کنم. چقدر مفید بودم؟اسم چهار کاغذ پاره و چند تا دستنوشته و چهار تا کتاب خوانده شده را میشود مفید بودن گذاشت؟ جنگ و جدل و اعصاب خرد کردن و ناراحت کردن دیگران و خود خوری مدام و بحث های طولانی و اذیت و آزار دوستان با حرف هایی که از آن قلب لعنتی بلند میشود کلافه ام کرده. دائم میترسم حرفی بزنم یا چیزی بگویم که دوستی یا رفیقی را برنجانم. استاد تاریخ اسلاممان میگفت تو 20 سال دیر به دنیا آمدی. البته شاید رویش نشد که بگوید 20 سال از دنیا عقب هستی! چکار کنم؟ من آرمان میخواهم. ایدئولوژی میخواهم. دموکراسی متعهد میخواهم. تاریخ اسلام میخواهم. مذهب بیواسطه میخواهم. یقین و ایمان پس از شک میخواهم. مذهب بیعوام میخواهم. نگاهم از ماه پایینتر نمیآید. اسلام ابوذری میخواهم. چکار کنم؟ دوست ندارم کسی را از خودم ناراحت کنم . مخصوصا اگر آن "کس" از بهترین " کسانم" باشد.
